روزی کلاغی لباس طاووس به تن کرد و خواست به همه نشان دهد که من طاووسم.صیادان او را گرفتن و به قفسی در باغ وحش انداختند.اما وقتی جمعیتی برای دیدنش آمدند هنگام آواز یادش رفت قار قار کرد.حکیمی از بین جمعیت گفت : تا تو دهان باز کنی شناخته می شوی گرچه لباس از طلا به تن کنی!؟