قصه ای دیگر برای دوستان اسفستان
مدتهاست براي دوستان اسفستان قصه اي گفته نمي شود.هر مطلبي و هر كسي ارزش قصه گفتن در باره اش را ندارد ليكن بالاجبار بعضي مواقع بايد گفت:
قصه ي خودنما و حسود
كسي بهر خودنمايي مغازه اي ساخت. از آن جايي كه چيزي براي عرضه نداشت ،مغازه را پر از آلات موسيقي و قمار و لهو و لعب كرد. شخصي معترضش شد،ايشان را حسود و مانع پيشرفت خود خواند،گر چه بعضي از رفقايش هم عقيده اش بودند،خيلي ها بهش خنديدند. معترض جهت نشان دادن راه، مغازه اي مشابه ساخت و اقلامي چون مهر و جانماز و تسبيح عرضه كرد. آتش خودنما دوچندان شد و اين كارها را حسادت ناميد و حسابي دست و پا زد. ناظران و عاقلان كلي خنديدند! خود نما ادعا كرد گناه هركس فقط گردن خود اوست و به احد الناسي ربطي ندارد. اندك عقلش حكم نكرد كه اين در خفاست نه در انظار عمومي! علي اي حال خوشبختانه به هر دليلي بود اقلام لهو و لعب را جمع كرد و از آن به بعد كسي كاري بهش نداشت و ندارد. متاسفانه مدتي است شيطنت ها شروع شده و چوبهاست كه با ترس و لرز به اين طرف و آن طرف دراز مي شود.و ...
خدا عاقبت امر را به خير نمايد!
در باره ی ......