روزی در کشتیی مرد دریا ندیده ای بود. خیلی از تلاطم دریا می ترسید طوری که مسافران از بی تابی و بی قراری وی به ستوه آمده بودند. عالمی در کشتی بود . دستور داد مرد بی قرار را در آب انداختند و نزدیک غرق شدن بگرفتند و داخل کشتی آوردند. مرد دیگر ساکت شد. از عالم علت را جویا شدند. گفت : تا غرق نشده بود قدر کشتی را نمی دانست! ظاهرا بعضی از ما انسانها اینطوری هستیم تا غرق نشویم ساکت نخواهیم نشست!